
مار زنگی به خانه نزد بچههایش بازگشت و گفت: «فرزندانم، دور هم جمع شوید و آخرین برکت پدرتان را دریافت کنید. ببینید که یک مسیحی چگونه میمیرد.»
«پدر، چه شده است؟» مارهای کوچک با نگرانی در صدایشان پرسیدند.
او پاسخ داد: «من توسط سردبیر یک مجله حزبی گزیده شدهام،» و کلماتش با صدای مرگبار زنگولههایش همراه بود.
مارهای کوچک، ترسیده و گیج، به یکدیگر نگاه کردند و نمیدانستند چگونه با اعلام عجیب پدرشان برخورد کنند. آنها فهمیدند که دنیای بیرون از خانه پر از خطراتی است که هنوز درک نکردهاند.
داستان نشان میدهد که خیانت و بدخواهی از سوی کسانی که در موقعیتهای تأثیرگذار هستند، میتواند به پیامدهای ویرانکننده منجر شود.
تبلیغ
فردا شب: روباه و لکلک