
مردی در قایق بود و در حال جمعآوری چوبهای شناور، وقتی چیزی را دید که فکر کرد یک کندهچوب است. اما با بررسی دقیقتر، متوجه شد که یک تمساح خوابیده است. با فکر کردن به اینکه این موجود چقدر میتواند مفید باشد، شروع به تخمین زدن کرد که از پوست آن چند تخته برای کلبه جدیدش میتواند بسازد.
با رضایت از محاسباتش، تصمیم به اقدام گرفت. قلاب قایقش را به پشت تمساح فرو کرد، با این قصد که ثروت غیرمنتظرهاش را تصاحب کند. ناگهان تمساح از خواب بیدار شد و به داخل آب شیرجه زد، مرد را به وحشت انداخت.
وقتی به خود آمد، فریاد زد: "من هرگز چنین گردبادی ندیدهام! سقف خانهام را با خود برد!" این برخورد او را هم گیج و هم سرگرم کرد، و متوجه شد که گاهی ثروت به غیرمنتظرهترین شکلها میآید.
مغز داستان این است که قضاوت نادرست در مورد یک موقعیت یا دست کم گرفتن یک تهدید بالقوه میتواند به عواقب غیرمنتظره و فاجعهبار منجر شود.
تبلیغ
فردا شب: روباه و لکلک